روایتی از شهید «محسن دیلم» از روستای محمدآبادکتول/ مادر؛ از اینکه پسرتان در چنین راهی قدم گذاشته به خودتان افتخار کنید.

به گزارش گروه اجتماعی کمالان نیوز:شهید «محسن دیلم» در سال ۱۳۴۱ در خانواده ای مومن و معتقد در روستای محمد آبادکتول به دنیا آمد.

 

دوران کودکی را در جوار قلبهای مهربان پدر و مادر زحمت کش سپری کرد. محسن تحصیلاتش را تا کلاس ۹ ادامه داد اما اشتیاق او برای حضور در صف ارتش اسلام موجب شد تا اجازه پدر را برای حضور در میدان‌های نبرد کسب کند و با موافقت پدر توانست در عملیات بیت المقدس حاضر شود.اما در جریان این عملیات مجروح شد و به خانه بازگشت.

 

وقتی بهبودی حاصل شد، بار دیگر لباس رزم پوشید و این بار در عملیات رمضان حضور یافت. لیکن در جریان این عملیات مفقود شد و از آن زمان تا به امروز دیگر هیچ نشانی از محسن پیدا نشد.

 

پدر گرامی شهید سرنوشت محسن اش را اینگونه شرح می دهد و می گوید: محسن فرزند خوبی برای ما بود و در تمام کارها به ما کمک می کرد تا اینکه یک روز آمد و از من اجازه گرفت برود جبهه. من هم به او اجازه دادم. محسن رفت و در عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کرد اما مجروح شد. بعد از اینکه سلامتی خودش را به دست آورد این بار در عملیات رمضان شرکت کرد و در همین عملیات بود که مفقود شد. یادم هست قبل از اینکه به ما خبر مفقود شدن محسن را بدهند یک شب من در عالم خواب دیدم یک ابر بزرگ سفید درست بالای سقف منزل ما ایستاده. این ابر به شکل دایره بود اما همه جای آن سفید نبود چون وسط این ابر سفید را یک ابر سیاه دلگیر کننده در بر گرفته بود. صبح وقتی از خواب بیدار شدم همان موقع به دلم افتاد محسن شهید شده. البته مادر شهید هم همان شب خواب شهادت محسن را دیده بود و میگفت محسن شهید شده است.

 

مادر شهید درباره روزی که دلش گواهی به شهادت محسن داد می گوید: قبل از اینکه کسی خبر شهادت محسن را برای ما بیاورد یک شب در عالم خواب دیدم عراقی ها آمدند و ایرانی ها را محاصره کردند. بعد از این یک هواپیما آمد و همه را جمع کرد و برد. فردا وقتی بیدار شدم به خواهر شهید گفتم محسن یا شهید شده یا اسیر.

 

خواهر شهید درباره خواب مادر می گوید: چند وقت پیش صبح آمدم تا خبر مادرم را بگیرم. دیدم نشسته دارد گریه میکند. ماجرا را از ایشان جویا شدم مادرم گفت دیشب خواب عجیبی دیدم و من می دانم محسن من یا اسیر شده و یا شهید.

 

خواهر شهید گفت: در روستای ما سه نفر بودند که همیشه با هم بودند. یکی برادر من بود و دو نفر از دوستانش که هر سه آنها به شهادت رسیدند. یادم هست بار آخری که آماده رفتن بود روی پله ها نشسته بود و داشت بند پوتین های خودش را محکم می کرد. مادرم برنج آورد تا بریزه پشت سر محسن. در این هنگام محسن گفت: مادر این دفعه دیگر برگشتی درکار نیست. پس پشت سر من برنج نریز چون اگر این کار را کنی ممکنه من به شهادت نرسم و برگردم. البته محسن پیش از رفتن به خود من گفت این دفعه آخره و من این دفعه حتما به شهادت می رسم. محسن چند روز دیگر هم مرخصی داشت اما چون دوستش آماده شده بود برود، محسن هم دو روز زودتر حرکت کرد و رفت. ۴۵روز بعد از رفتن محسن مادرم همان خواب عجیب را دیده بود و خیلی بی تابی میکرد. ما یک مقدار پرس و جو کردیم و دیدیم تمام هم رزمهای محسن برگشتند و تنها کسی که نیامده محسن است. یک ماه دیگر هم گذشت و از محسن خبری نشد. مادرم نگران بود و برادرم راه افتاد رفت منطقه و از همسنگرهای محسن پرس و جو کرد تا بلکه تکلیف برادرم معلوم بشود. اما همه آنها گفتند از زمان عملیات تا حالا محسن را ندیده اند.

 

یکی از هم خدمتی های محسن درباره آخرین دیدارش با محسن میگوید: در جریان عملیات من تیر خورده بودم و چون خون زیادی از بدنم آمده بود حال مناسبی نداشتم. اما فقط یک لحظه محسن را دیدم و صدا زدم: محسن محسن و بعد هم از هوش رفتم و بعد از آن نمی دانم چه اتفاقی برای محسن افتاد.

 

یکی دیگر از همرزم‌های شهید درباره آخرین روز زنده بودن محسن می گوید: تنها چیزی که من از محسن بیاد دارم این است که محسن با شجاعت و دلاوری بسیار به همه ما کمک کرد اما بعد از پایان عملیات ما هر چه گشتیم نتوانستیم محسن را پیدا کنیم.

 

خواهر شهید شرایط دشوار پدر و مادر شهید را اینگونه شرح می دهد: چند روز پیش آمدم پیش مادرم دیدم باز نشسته و دارد گریه می کند. من نگران شدم و علت را جویا شدم و مادرم گفت دیشب برادرت را خواب دیدم. محسن به من گفت مادر چرا این قدر ناراحت هستی. برای چه اینقدر گریه می کنی. مادرجان ناراحت نباش جای من خیلی خوبه. مادر شما باید از اینکه پسرتان در یگ چنین راهی قدم گذاشته به خودتان افتخار کنید.

 

روحش شاد و یادش پر رهرو باد

این خبر را به اشتراک بگذارید :